وبلاگ
پرنیان دل آرام

پرنیان دل آرام

برای خودم ..
 

 

 

این شعر را برای خودم می نویسم ..

 برای دستهای گرم تنهایی ام
.

.

این شعر را برای خودم می نویسم ..
 

و ترانه ای که خودم دوست دارم

 

را در گوش خودم زمزمه می کنم

 

زمزمه هایم آرام می شود

و باید بخوابم..

 

خودم را گرم می بوسم

 

و محکم به آغوش می گیرم

 

می خوابم با یاد خودم

 

دلم برای خودم می سوزد

اینجای شعر را باید درد بکشم

و بعد آرام آرام چشم هایم را به خواب بزنم

تا بیشتر درد نکشم

.

.

 

صبح خودم رابا دستهای خودم بیدار می کنم

 

برای خودم میز می چینم

 

چای می ریزم در یک فنجان که برای خودم خریده ام

 

من و تنهایی ام همکاسه شده ایم

 

 ..

باید پنجره ی اتاقم را باز نکنم

باران مرا ..

اصلا شعرم را بخوانم

بغض کنم ..

اینجای شعر باید کمی گریه کنم

 

برای خودم

 

اشک بریزم و آرام آرام خودم اشک هایم را پاک کنم

 

شاید لازم شود دوباره خودم را محکم بغل بگیرم

 

و شاید هم سرم را بگذارم روی شانه های خودم و سرریز شوم

 

شعر شوم

 

عشق شوم

 

در خودم

 

و این شعر را بخوانم برای خودم ..

 

 

"زهره احمدی" = آبان 93 

 

 

 

 

+نوشته شده در 93/08/19ساعتتوسط زهره احمدی |
ای حضور آسمان در جان خاک / یا حسین بن علی روحی فداک

 

 

 

حی علی البکاء که محرم رسیده است

وقت عزا و نوحه و ماتم رسیده است

 

****

گریه کردم، عطش آمد به سراغم،گفتم:

به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

برقعی

 

****

 پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق

دست و پا گم کرده بودم، سر نمی دانم چه شد

برقعی

 

****

ابری برای گریه نیامد ولی زسنگ خون،

غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت


سید ضیاالدین شفیعی 

 

****

دلم را اجابت کن ای عشق سرخ
دلم کرده امشب هوای تو را

"رضا اسماعیلی"

 

**** 

تشنگی بوده بهانش که به میدان برود

خواست سر-باز شود پا به رکابش کردند

قطره آبی شد و بر شانه بابا میرفت

تا که در دست پدر بود،  حبابش کردند

"امیر حسام یوسفی"

 

 ****

  با سر انگشت دو تا دست بیا حلقه بساز

 تازه این می شود اندازه ی دور کمرش

 تنگ کن حلقه ی دستان خودت را حالا

 این شود گردن او... آخ چه آمد به سرش!

علیرضا لک


****  

هفتاد و دو آسمانی خونین بال  

یاران عطش سرشت خورشید خصال  

مهمان فرشتگان شدند و رفتند 

آن شام فراق بود یا صبح وصال ..

هادی محمد زاده


****  

بخون ای دل که دشتستون صدا شه 

کمی فایز بخون دردم دوا شه 

ملایک نوحه خوانان حسینند 

بخون والله خدا هم از خداشه..

علیرضا قزوه


****

 

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

یک عمر در هوای شما  آتشم زدند

برقعی

****

 

مگر تو دست بگيري که دستگير تويي

به آستان شفاعت نمي‌رسد هر دست !

علیرضا قزوه

****

 

داغ تو داشتیم به دل قبل آمدن

تا پا گذاشتیم به دنیا، گریستیم

مرتضی امیری اسفندقه

 ****


تا بگیرد دست هر کس ناتوان است در جهان
دست هایش از بدن میل جدایی می کند
هر که سوگندش دهد بر مادرش ام البنین
با نگاهی روزی اش را کربلایی می کند

جواد حیدری

+نوشته شده در 93/08/04ساعتتوسط زهره احمدی |
پاییز می شوی و مرا برگ .. برگ .. برگ ..

 

 

فرقی نمی کند باران ببارد یا نه
فرقی نمی کند چشمان تو چه رنگ باشد
به خانه می رسم یا نه
مهم نیست!
من کلاهی ندارم که از سر بردارم
یا دندانی نمانده ست تا لبخندی بسازم
من و تو خاطرات درختان یک کوچه ایم ...

" کیکاووس باکیده "

 

 ***********************************************

 

 رفتن علت نیست

معلول تمام ماندن‌هایی‌ست که گوشه‌ی اتاق فرسوده می‌شوند
از کسی که می‌خواهد برود
نباید چیزی پرسید
هرکس که پا دارد می‌رود

من از دقت او در تماشای کوچ درناها
فهمیدم که خواهد رفت ..

دست‌هایش سفیدتر شده بودند
می‌توانستند به بال بدل شوند

به شکل رفتن درآمده بود
به شکل دورشدن ماه از پنجره
به شکل پرواز پرنده
از لبه‌ی پاییز
به شکل محو شدن رنگ از چهره در وقت ترس.

گوزنی بود آماده‌ی فرار
برگی بود در فکر کنده شدن از درخت

نمی‌توانست بماند
از ماندن جدا شده بود و باید می‌رفت

او شکل دیگری از من بود
درست مثل من رفت
یعنی فقط چتر را برداشت و چمدان را از یاد برد
یعنی چمدان را از یاد برد و فقط چتر را برداشت
یعنی چمدان را مقابل خود ندید و چتر را داخل کمد دربسته دید

بعد در این شهر بی‌دریا
دنبال دریا گشت که با کشتی برود

ناامید که شد
با اتوبوس رفت

می‌خواست گریه کند اما لبخند می‌زد
چهره‌اش آفتابی بود آلوده به ابر

برایش دعا می‌کنم
دعا می‌کنم که باد با احترام از کنار گل‌هاش بگذرد ..


"رسول یونان"

 ***********************************************

 "دوستت دارم "

دستان توست وقتی
روی نیمکت رنگ پریده پارک
برایم شعر می نویسد
یا وقتی ناشیانه
برای عصرانه ام چای دم میکند...
"دوستت دارم "
دستان توست
وقتی برای موهایم شانه می شود
یا وقتی با وسواس
روسری ام را مرتب میکند
و من
همین " دوستت دارم " را
گرفته ام
که هنوز گم نشدم ...

"تارا محمد صالحی"

 

 ***********************************************

 ﭘﺸﺖ ﺍﻳﻦ ﻋﻜﺲ، ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ! ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺍﻳﻦ ﻋﻜﺲ، ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ!

"ﻛﺎﻣﺮﺍﻥ ﺭﺳﻮﻝ ﺯﺍﺩﻩ"

 

 ***********************************************

 

 آرزویم این است

که این شهریور جورِ دیگری بیاید
آسمان نه مثل هر سال،امسال جورِ دیگری آبی
آفتاب بر بام خانه هامان جورِ دیگری بتابد
ابر‌ی اگر بارانی ست،جورِ دیگری ببارد
روزگار جورِ دیگری با ما
آدم‌ ها جورِ دیگری با هم
زندگی‌‌ ها جورِ دیگری باشند ..

آرزویم این است
یک روز حالِ من جورِ دیگری باشد
به سراغت بیایم
جورِ دیگری نگاهم کنی‌
جراتی داشته باشم
جورِ دیگری بگویم
" دوستت دارم "


"نیکی فیروزکوهی "

 

 ***********************************************

 

  اسکندر به ایران حمله کرد . نادر فاتح هند شد . عرب‌ها دمار از روزگار ما درآوردند. کورش بابِل را گرفت. آرامش قشنگم! من فقط تو را دارم...می‌خواهم تمام شهرهای دنیا را یکی پس از دیگری در آغوش تو فتح کنم...عاشقانه…بی جنگ و خونریزی می‌خواهم صبحش در کافه، یک لقمه نان، یک جرعه چای، با نگاهم مزه مزه‌ات کنم باز...بعد دستم را بگیر...فاتحانه شهر را از پا درآوریم... با لبخند به نگاه شهروندان سر تکان دهیم و با آنها عکس یادگاری بگیریم...

"عباس معروفی"

 ***********************************************

 

  گاه باید سکوت کرد

 حرفِ دل که گفتنی نیست !

 باید آدمش باشد

 کسی که با یک نگاه کردن به چشمت

 تا تهِ بغضت را بفهمد.       

 

" چارلی چاپلین "

 

 ***********************************************

دست های تو، همان حق اند بر گردن من!

"محسن حسینخانی"

 

 ***********************************************

 یه حالی دارم این روزا...نه آرومم، نه آشوبم

به حالم اعتباری نیست...تو که خوبی؛ منم خوبم...

"مهدیه عرب"

 

 ***********************************************

 یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد، و یکی باید صدای آدم را دوست داشته باشد، و یکی دست هایش را، و یکی لبخندهایش را، و یکی باید آن طرز قدم برداشتنِ آدم را، و یکی باید آن طرز سر خم کردنش را،... یکی باید آن طرز کوله پشتی بر کتف انداختن آدم را دوست داشته باشد، و یکی عطرش را،... یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را، و یکی باید آغوش آدم را و یکی باید آن بوسه های بی هوا را، و یکی باید چشم های آدم را، نه؛ چشم ها را که گفته بودم،

یکی باید نگاه های آدم را دوست داشته باشد!... و همه ی اینها باید یک نفرباشند.

" مهدیه لطیفی "

 

 ***********************************************

  برخي رابطه ها ظريفند

به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند
و برخي رابطه ها چنان زمختند
كه ما را زخمي مي كنند
و تو آهسته آهسته بلند مي شوي
به راه مي افتي و مي روي
و در اين راه رفتن قلبت بارها زخمي مي شود
از همين رو ، آبداده مي شوي و مي آموزي
هر دوست داشتني تو را غمگين خواهد كرد
زيرا به يادت خواهد آورد كه
هيچ تضميني براي هيچ رابطه اي نيست
اما شايد قوي ترين جذابيت وصال همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد
كه روزي تنها خواهد ماند ..

"شل سيلور استاين"

  

 ***********************************************

 گـــاهــــــی بــرای او چیـــــزهـایـی مـی نـویسـی،

 بعــــد پـاک مـی کُنـی،پـاک مـی کُنـی؛

 او هیــــچ یـک از حــــرف هـای تــو را نمـی خــوانـــد،

 امّــــا تــــــو...

 تمـــــام ِ حــــرف هـایـت را گفـتـــــه ای...

 

"مـورات هـــان مـونـــگان"

 

 ***********************************************

 دارد عـــــادَتــَــــم مـی شَـوَد کــــــه بـا دلُهــــــره تــو را ببـوســـم

 مثـــل ِ گنجشـــک هـا

 کـــــه هــرگــــــز آســوده از زمیــــن

 دانـــه بـر نمـی چیننـــــد

 

"یـاور مهــــدی پـور"

 

 ***********************************************

 نبـودنـت

 هُشــدار ِ طـوفـــــان ِ ویـــران‌گــــری‌سـت

 در اخبـــــار ِ بـامــــــدادی ِ هــــر روز

 بـا ایـن‌حـــــال

 مـی‌بینــــی‌ کـــــه هنـــــوز

 زنــــــده‌ام!


 مـی‌دانــــی؟

 چنــــدوقـت اسـت فهمیــــــده‌ام

 یـک خـانــــــه را

 نمـــی‌شود دوبــار ویـــــــران کــرد.

 

 "لیـلا کـُــردبچـــه"

 

 ***********************************************

   حــرف هـای عـاشقـــانـه را بگــــذار بـرای بعـــد 

 امشـــب

 دلَـــــم گـــرفتـــــه

  دسـت هـایـت را بــاز کـُن...

 

 " آرش امینـــی"

 

 ***********************************************

 مـن بــودم و تــو 

 دو پیـــــالـــه

 پُـــــر و خــالـــــی شـــد

 و انتهــــــای شـب

 مــــــا را نیـافتنــــــد 

 

 "محمـــــد شــریفـــــی نعمــت آبــاد"

 

 ***********************************************

 

  تَنــــگ در آغـوشـت مـی گیـــــرم

 آنقــــــدر

 کــــــه دنیـــا بـرایـت کـوچــــک شَـوَد

 و دیگـــــر جـایــــی بـرای

 رفتــــن پیـــــــدا نکـُنــــــی...

 

 "عـاطفــــــه مــلایـری"

 

 ***********************************************

 

 ایـن کـــه "تـــــــو" را دوسـت نـداشتـــه بـاشــم،

 دُرُسـت

 مثـل ایـن اسـت کـــه

 یـک روز،

 تصمیـــم بگیـــــرم

 _دیگـــــر_

 نَفَـس نَکِشــــم...!

  

"سمیــــه آزادل"

 

+نوشته شده در 93/06/11ساعتتوسط زهره احمدی |
 

یا رب نظر تو بر نگردد .. 

 

+نوشته شده در 93/05/20ساعتتوسط زهره احمدی |
الهی .. همه تو .. ما هیچ ..

 

 

دلم می خواست از پشت حریر این پنجره ی خاک خورده


منحنی لبخند تو پیدا بود


نه این سپیدار خسته


که هر بار با سبز شدنش یادم می آورد


چند بهار است، نیامدی ..

 

"زهره احمدی"

 

سلام دوستای خوبم ..

الان که دارم با خودم فکر می کنم می بینم امسالمو چقدر دوست داشتم

پر از آرامش - پر از دوستی های خوب و پر از خاطره های تلخ و شیرینی که بیشتر خوباش تو یادم مونده ..

 

خدای مهربونی که همیشه همراهم بودی و هوامو داشتی

و من خیلی وقتها بعد از مدتها متوجه شدم اگر خواسته ای رو برام اجابت نکردی

چه کار خوبی کردی و من چقدر ازت ممنونم که برام بهترین ها رو مقدر کردی ..

از مهربونی و لطف و دوستی همه ی اونایی که توی این سالای عمرم کنارم بودن - ممنونم

اگر من رو می خونن که چه بهتر - برای همه شون آرزوی بزرگی - عزت و دلی آروم رو دارم

.

.

تولد امسالم مبارک بود

بخاطر همه ی اینایی که گفتم ..

 

"ماه مهربونی خدا بر همه ی شما دوستای عزیزم مبارک

ما رو هم سر سفره های افطار و سحری تون دعا کنید به رسم دوستی های ناب"

بــا تمــام وجــود گنــاه کــردم و در تکــرار آن اصــرار، امــا نــه نعمتــش را از مــن گــرفــت، نــه گنــاهــانــم را فــاش کــرد! اگــر اطــاعتــش را کنــم ، چــه مــي کنــد ... ؟

"دکتر شریعتی"

 

+نوشته شده در 93/04/07ساعتتوسط زهره احمدی |

دلم برای تو تنگ می شود ..

برای عصری که باران بر گونه های زمین بوسه زده باشد
و تو با دست های نحیفت برایم چای بریزی
موهای سپیدت خطوط در هم پیشانی ات را بپوشاند
من برایت شعری که دوست داشتی زمزمه کنم
تو غرق شوی در رویایی دور
من ..

راستی تو چرا این همه خاطره ی خوب را از من گرفتی؟

آه ..
کاش موهایت سیاه نبود
کاش لبخندت هوایم را از من نمی گرفت

کاش این شیر گاز را باز نمی کردم

"زهره احمدی" - اردیبشهت 93

 


+نوشته شده در 93/03/02ساعتتوسط زهره احمدی |

 

 

 

درست همین ابتدای قصه زنی می شکند!!

وقتی چشم های تو اولین پلان عاشقی باشد ..

 

درست همین اول کار

زنی رویایش را به دست های باد می دهد

و می خندد

می گرید

می

ش

ک

ن

د

 

درست در ابتدای مسیر تو

زنی با چشمان باز

خواب می بیند

رویا می بافد

هذیان می گوید

 

درست در ابتدای هوای علاقه

زنی نفس هایش به شماره می افتد

 

درست وقتی یکبار نگاهت را

بارها مرور می کند

 

یک نفر صدا می زند:

"کات"

 

زن از چشم هایت

می

ا

ف

ت

د

 

درست وقتی نیامده

بر می گردی ..

 

 

"زهره احمدی - اردیبهشت ۹۳"

 

+نوشته شده در 93/02/05ساعتتوسط زهره احمدی |
السلام علیک یا ابا عبدالله ..


همیشه تشنه ی ساقی شدن قشنگ تر است

و از تو کرب و بلا خواستن قشنگ تر است

..



راهی حریم امنشم

حلال کنید به بزرگواریتون ..


"یا حق"

+نوشته شده در 93/01/07ساعتتوسط زهره احمدی |

هنوز خواب می بینم

با تو در سبزترین های دنیا می دوم

می چرخم

گل های پیراهنم پر در می آورند


می خندی
            در چشم هایم

می رقصم
            پیش نگاهت


موهایم با باد تو را به بازی می گیرند

تو اما عاشق تر می شوی


هنوز خواب می بینم

عروس خواب های تو می شوم



من دستهایم را در خوابهای تو جا می گذارم

تو چشم هایت را ..


هنوز خواب می بینمت

هنوز کم میاورمت



بیدار می شوم

دلم برای آرامش نداشته ام تنگ تر می شود ..



"زهره احمدی"

+نوشته شده در 92/12/12ساعتتوسط زهره احمدی |


ای جنگ های جهانی مرا به رسمیت بشناسید!!


من دیشب دلم را به زیر پای رهگذری انداختم ..


"زهره احمدی"



+نوشته شده در 92/11/27ساعتتوسط زهره احمدی |

می روم یک چند روزی صبر پیدا می کنم ..

+نوشته شده در 92/11/13ساعتتوسط زهره احمدی |




وسط بغض و بلاتکلیفی

به تو که فکر کنم می بارم

..

قد آغوش تومی شم، تو بخواه

توی دستات خودمو می کارم


کافیه اسم منو صدا کنی

جونمو برای تو میارم


دستمو بگیر و آرومم کن

مثه یه بچه زیر آوارم


زندگیمو تو به من برگردون

اشکمو رو شونه هات می بارم


خالی کن جای نبودن هاتو

تو تموم شبای غم دارم


بذا فک کنم منو کم داری

من از این دلهره ها بیزارم


"زهره احمدی"


+نوشته شده در 92/09/26ساعتتوسط زهره احمدی |
نقاشی خداوند ..
 

 

1-

وسط بغض و بلاتکلیفی

به تو فکر می کنم - می خوابم ..

 **

 

2-

بغضم می ترکد

وقتی در حجم دلتنگی ام

در این خیابان لعنتی

با صدای غریبه ای برمی گردم

که اصلا شبیه تو نیست ..

 **

 

3-

انگار دستهایت را جا گذاشته باشی!!!

به تو که فکر می کنم

کسی گلویم را فشار می دهد ..

 **

 

4-

وقتی رفتی بهار بود ..

دو فصل می شود که مرا ورق نزدی!

حالا پرم از ابرهای سیاهی که کز کرده اند ته گلویم ..

 **

 

5-

نبودنت رنج بزرگیست

که می کشمش پای تمام دفترهای شعرم ..

 

"زهره احمدی" - پاییز ۹۲

 

+نوشته شده در 92/09/08ساعتتوسط زهره احمدی |
تولد شیوای من ..

 

 

 داشتنـت


مثـل ِ نم نم ِ باران جاده ی شمــال ...


مثـل ِ خواب بعد از ظهـر ...


مثـل ِ بوسـه هـای تنـد و یواشکــی ...


مثـل ِ آن بغلــی که عاشقـت است ، جـدا نمی شود ، تنهـات نمی گذارد ...


و مثـل ِ برگشتن ِ آدمــی که سال ها منتظرش بـودی ...


آی می چسـبـــد ،


آی می چسـبــــد!!

"منیـر یاری پور" 



بفرمایید کیک تولد


 غزل تقدیمی برای تو آهوترینم .

 

تو چشم هات قشنگند مثل آهو ها

و حرف هات همه خالـی از هیاهوها


چقـدر حال مـرا خـوب می کند یادت

درست مثـل غـزل خوانی پرستوها


بـه بـاد گفته ام از کوی تو گذر نکند

مگر خدای نـکرده دوباره گیسوها...


نسیم هم به لطیفی دستهایت نیست

به عطر ناب تو کی می رسند شب بوها


مرا بگیر در آغوش چشم های خودت

ببر مرا بـه خیـالت به توی در توها


اگر سراغ تـو را هر کسی گرفت بگو

فقط بـرای منـی مه تـرین مه روها.........


"صدرا حنیف"


 و این هم آهنگ تقدیمی که تمام حرفه دلمه برای تو شیواترینم

http://tabasomekhoda.persiangig.com/audio/Dolatkhani%20Final%202.mp3

 

+نوشته شده در 92/08/30ساعتتوسط زهره احمدی |
رفت تا تشنگی اش، آب کند دریا را ..



 


به قصد آب رفتی و سر راه تو مشکل ها 

"الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها"


"حسین علاءالدین"


**


تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه

کودک شش ماهه ام - اصغر - به فريادم رسيد

جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی سر! بخوان!

منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد


"علیرضا قزوه"

 

**


می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین


"شهریار"


**


گیرم که رقیه نبود دخت پیمبر

یک دختر غربت زده سیلی زدنی نیست


**


زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟

تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟


"برقعی"


+نوشته شده در 92/08/14ساعتتوسط زهره احمدی |
برای شما عزیزترین هایم ..


عاشقت باشم می‌میرم

یا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آیم
تا آخر راه
و هیچ نمی‌پرسم  از تو
هرگز.

عاشقم باشی می‌میرم
یا عاشقم نباشی؟

واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

با تو عاشقی کنم
یا زندگی؟

در بوی نارنجی پیرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و  دنبال دست‌هات می‌گردم
در جیب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم
یا بمیرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟

بی تو زندگی کنم
یا بگردم؟

همین که باشی
همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.

با تو بمیرم

یا بخندم؟

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نیستی تباه شوم.

بی تو
اول و آخر کجاست؟

غمگین که باشی
فرو می‌ریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.

تو بیش‌تر منی
یا من تو؟

در آغوشت
ورد می‌خوانم زیر لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:
جان دلم!

 

"عباس معروفی"


بعضی روزها خیلی هراس دارم ازینکه روزی بیاید که نباید

بغض می کنم - گریه می شوم - ابری و بارانی

زنگ می زنم - پیام می دهم تا آرام شوم و گاهی بی علت می گویم که چقدر دوستت دارم

+نوشته شده در 92/08/04ساعتتوسط زهره احمدی |
در منی یا به حرم یا عرفات یا مشعر / لحظه ای یاد کنی از من شیدا کافیست ..



دامن کش از ضریح، دعا می برد به عرش


بال فرشته ای که به ایوان رسیده است ..




امروز تماما تو حرم امام رضام

سال گذشته روز عرفه نگاهم به گلدسته های ضریحش بود


دلم خیلی تنگشه .. :((


+نوشته شده در 92/07/23ساعتتوسط زهره احمدی |

بگو چقدر؛ تا کی؟

هوای ندیدنت را طاقت بیاورم؟

وقتی ذره ذره از تو کنده می شوم ..

می بارم 

پاییزم 

می ریزم 

تمام روزهای مانده ام را

به پای تو ..


"زهره احمدی"

+نوشته شده در 92/07/16ساعتتوسط زهره احمدی |
درگیر رویای توام .. منو دوباره خواب کن ..


دلم می خواست

یک روز بیایی بنشینی درست مقابل نگاهم


و من به چشمهایت که نگاه می کنم


برایت از :تو" بگویم


از "تویی" که در وجود خودم دارمت


از تمام دلتنگیهایم برای "تو"


اما همیشه وقتی اینطور نگاهت میکنم

طوری نگاهم می کنی که سکوت کنم و تمام "تویی" که در دلم دارم را باز نگهش دارم

و باز نگذاری از بی تابی ام برای بودنت بگویم


و باز بروی

دور شوی

کم شوی

و من باز بمانم با همین "تویی" که هر روز دست می اندازد و درست گلویم را مچاله می کند

اصلا تو چرا از نگاه های من متوجه نمی شوی که چقد بودنت برایم نفس است - زندگی است- خواهش است برای ماندن!

..

می گویم نمی شود یک روز صبح که چشم هایم باز می شود ببینم درست بالای سرم نشسته ای و منتظری که چشم هایم باز شود و بعد من با شوق بگویم تو الان ادامه ی رویای هر شبم هستی یا واقعی می بینمت؟

تو لبخند بزنی و بگویی جان شیرینم واقعی می بینی ام - هستم - و دستهایم را بگیری در دست هایت و من گرمایشان را حس کنم - بعد ته دلم ذوق کند - نگاهم برق بزند - لبخندم پیدا شود - بی قراری ام تمام شود

و تو بگویی آمده ای که بمانی و سرت را کنارم روی بالشَت که می گذاری

ادامه ی رویای هر شبم را با هم ببینیم ..


"زهره احمدی - مهر 92"


کجا باید برم بی تو؛ تویی که قد دنیامی

که هر جایی رو می بینم؛ نبینم پیش چشمامی

برم هر جای این دنیا؛ شبم با بغض دمسازه

آخه هر جا یه چیزی هست؛ منو یاد تو بندازه



"روزبه بمانی"


+نوشته شده در 92/07/04ساعتتوسط زهره احمدی |
هی ابر می شدم من و باران نمی گرفت ..


دلم بارون می خواد ..

دلم خیلی بارون می خواد

دلم یه دست گرم می خواد


بگیرمش - حسش کنم - زندگیش کنم ..


دلم بارون و یه دست و آغوش گرم و قدم زدن و هرچیز معمولیه دیگه رو می خواد

اونم درست همین الان

همین امروز که دلتنگم

و نمی دونم برای چه کسی؟


"زهره احمدی"



یه وقتایی پر از بغضی نمی دونی برای چی!؟

یه وقتی هم دلت تنگه نمی دونی برای کی!؟



با این آهنگا زندگی می کنم:

دستامو محکم تر بگیر از پویا

حالا که قسمت دوریه

با رویاهات سر می کنم

دستامو محکم تر بگیر

دستاتو باور می کنم ..


دوستت داشتم از محسن چاوشی

 

تو این فکر بودم که با هر بهونه

یه بار آسمونو بیارم تو خونه

حواسم نبود که به تو فکر کردن

خود آسمونه؛ خود آسمونه ..

--

به تو فکر کردم به تو آره آره

به تو فکر کردم که بارون بباره 


+نوشته شده در 92/06/30ساعتتوسط زهره احمدی |
گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی / جوری که حتی بودنم را بر نمی تابم ..

 

 

یه وقتایی هست تو زندگی که دلت بی جهت بهونه می گیره

می ری سر یخچال - یه چی بخوری - فایده نداره 

یه کتاب باز می کنی بخونی - حوصله ت نمی گیره - محکم می بندیش

به کانالای تلویزیون گیر می دی - بی اعصاب تر می شی 

شروع می کنی به کانتکتای توی گوشیت پیام می دی - بر فرض هم که ده تا پیام دریافت کردی - که چی؟


اینجور وقتاس که پاهات بی قرار می شن - خودت بی قرار تر می شی - انگار باید بری بیرون - بری قدم بزنی قدم بزنی قدم بزنی 

حالت سر جاش بیاد

نه جانم!!!!


وقتایی هست که فقط با خود تو پر می شه 

نه عکسات - نه خاطراتت و نه حتی صداتم آرومم نمی کنه

باید باشی 

باید باشی درست جلوی نگاهم 

باید باشی و دستات و بگیرم توی دستام

باید باشی و من طوری نگاهت کنم که عالم و آدم بفهمن چقدر دوست داشتنم عمیقه 


ببین باید باشی باید فقط خود خود خودت باشه 


باشی تا ببینی چقدر بدون تو کم میارم 

اونقدری که به قول اصغر معاذی: 

جوری که حتی بودنم را بر نمی تابم


یه وقتایی یه جوری دوستت دارم یه جوری که انگار دوست داشتنم تو وجودم تو خودم جا نمی شه 

سر ریز می شه - می زنه بیرون

باید باشی تا تمامشو بوسه کنم - بغل کنم - آغوش کنم و بسپارمش دست خودت ..



"زهره احمدی"

همین الان - درست به وقت دلتنگی

 

+نوشته شده در 92/06/19ساعتتوسط زهره احمدی |
گـاه چنـدین هـزار جملـه هنــوز ، همه ی حـرفـهای آدم نیست ...


ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ،

ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ ،

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ...

ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﺪ ،

ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ , ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ،

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ،

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...

ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ !

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ،

ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ !

ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ...

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ !

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...

ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ...

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧـــﺪ ...


؟؟؟

+نوشته شده در 92/06/10ساعتتوسط زهره احمدی |
یه جوری بهت دل سپردم که گاهی / دلم تنگ میشه واسه هر دو تامون


جهان خیس می شه تو چشمای خشکم

دلم تنگ میشه واسه خنده هامون

یه جوری بهت دل سپردم که گاهی

دلم تنگ میشه واسه هر دو تامون

..

هوا حال میده واسه گریه کردن

شبه و خیابون غرق سکوته

چقدر باشکوهه همین گریه وقتی

تصور کنی که خدا رو به روته


..

هوا حال میده واسه بی قراری

که یک لحظه بغضت رو تنها نذاری

که آروم بشینی یه گوشه بباری

که یادت بیاری اونو نداری

..

به هم ریختم مثل دریا زمانی

که موج و به کام خودش زهر کرده

به هم ریختم مثل آتش فشانی

که با هر چی غیر از خودش قهر کرده

میگن عاشقا بارونو دوست دارن

ولی من یه چیزی رو هیچوقت نگفتم

چه بارون بباره چه بارون نباره

با هر اتفاقی به یادت میفتم

..


لینک آهنگ

 

+نوشته شده در 92/06/06ساعتتوسط زهره احمدی |
با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟


دوست داشتنت،

اندازه ندارد!

پایان ندارد!


گویی بایستی بر ساحل اقیانوس

و

موجهای کوچک و بزرگ مکرر را

بی انتها، بشماری ...


"سید علی صالحی"






من از دستهای سرد واهمه دارم

از همان روزی که سردی دست و تن و نگاه عزیزهایم را دیدم ترس بزرگی ریخت توی دلم...

ترس بَرَم داشت...ترس توی روحم رخنه کرد...لانه کرد...

دلم شد آشیانه ی ترسهایم..نکند هایم...

دلم شد پاتوق اگر اینجوری شَودهایم...من می میرم هایم...

من از نبودن ،تا حد ِمرگ می ترسم...

من از رفتن، تا مرز جنون، هراس دارم...

باید کشیده باشی تا بدانی از کدام هراس، حرف میزنم...؟!

باید جای من باشی تا بدانی جای خالی ، چه مساحت بزرگیست...؟!

باید یک روزی

یک جایی ،جانت را کسی با خودش برده باشد تا بدانی هراس ِ از دست دادن ،چقدر جانکاه است!

باید جای من باشی تا بدانی

 وسط لحظه های اشتیاقت،ترس های ریز ودرشت ،راه بروند وذوقت کور شود یعنی چه؟

باید جای من باشی که بدانی وقتی می نویسم  " تو مثل آفتاب داغ تابستان می مانی " 

و ترسهایم را ذوب می کنی با گرمی بودنت

وغصه هایم را پَر می دهی با خنده هایت معنی اش چقدر بزرگ  ومقدس است...!!

باید جای من باشی تا بدانی دوست داشتن با همه ی رنجش،چه رنج های بزرگی را از شانه ات بر می‌دارد

چه اطمینان گرمی را در دلت ،روشن می کند...

چه حال ِ خوشی برای ناخوشی های رنگارنگت ، می سازد...

باید جای من باشی تا بدانی زندگی...

بی دلتنگی ،بی دوستت دارم، بی هرم نفس، بی دستهای داغ ، نمی‌چرخد

پس ،به این اعتراف های ساده ی دوست داشتنم ...

به این التماس های عاشقانه ام ...

به هراس هایم ،به ستوه آمدن هایم، دل تنگ شدن های بی حدم ،با چشم ِدلت نگاه کن...

چون با چشم سر دیدن اش به خنده وا می دارد آدم را...!!

 

"به قلم دوست عزیزم آرام"

+نوشته شده در 92/05/26ساعتتوسط زهره احمدی |

مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم


اینکه مدینه النبی ام مشهد الرضاست



برگشتم - با یه بغل آرامش که هدیه حریم امنش بود

....

+نوشته شده در 92/05/22ساعتتوسط زهره احمدی |
حسی کبوترانه گرفته ست جان من ...


 


مریض آمده اما شفا نمی خواهد

قسم به جان شما جز شما نمی خواهد

برای پیش تو بودن بهانه ای کافی ست

بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

دلیل ناله ی ما یک نگاه محبوب است

وگرنه درد دل ما دوا نمی خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:

مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت

نماز در حَرمت "اهدنا" نمی خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد

ببین به گوشه ی صحنت پناه آوردم

مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟

تو اشنای خدایی، کدام رهگذری

در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟

...

قاسم صرافان

 

...

 

نمی دانم چه اسراری ست در دربار این سلطان

 که هر که دلشکسته می رود،  مسرور می آید




بر لب رسیده از قفس سینه آه من

حرف دل است روی زبان نگاه من

 

 

بار دگر به بارگهت بار من فتاد ...

 

راهی حریم امنش هستم و به یاد همه ی دوستان عزیزم خواهم بود



+نوشته شده در 92/05/17ساعتتوسط زهره احمدی |

روزگارم شده مثال این بیت شعر:



ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من



+نوشته شده در 92/05/07ساعتتوسط زهره احمدی |
اَلیس الله بکافٍ عبده ...



امشب یه عهدی با خدای خودم بستم 


و بعد از اون هم پیام های دوستایی که یه مدت ازشون بی خبر بودم

و اینکه درست باید همین امشب بهم پیام بدن

ایمان دارم به دعای دوستام در حق خودم

حسشون می کنم خیلی وقتها


فقط می تونم بگم خدا جووون ممنون که حواست بهم هست 

امشب حس خیلی خوبی دارم - چون دستای حمایتگر خدامو حس کردم 

برای دست دوستی هاتون خدای خودم رو شاکرم 


+نوشته شده در 92/05/01ساعتتوسط زهره احمدی |
یه فایل داشتم پر از شعرا و نوشته هایی که دلم پیششون مونده بود


امروز که رفتم چند تا شعر ازش بخونم - دیدم اشتباها یه فایل دیگه ای رو جایگزینش کردم و پاک شده!!! 


صبحش داشتم به این فکر می کردم تو این دنیا باید حساب خیلی اتفاق ها رو از پیش داشته باشی..

برای خیلی رفتارها و اتفاقات باید خودتو آماده کنی تا وقتش که رسید، نریزی - نشکنی


باید بگی شاید یه روز هم یه مریضی لاعلاج برای یکی از عزیزترین های من یا خودم پیش بیاد 

باید به خودت بگی هیچ پدر و مادر و دوست و عزیزی موندگار نیستن - وقتش که برسه تنهات می گذارن و میرن

باید به خودت بگی بالاخره یه روزی می رسه که تنهاترین آدم روی این زمین می شی

باید خودتو برای خیلی اتفاقای اینجوری آماده کنی

باید تلخی رو مزه کنی، باید روزای تنهایی رو تمرین کنی، باید نبودن،نخواستن، نداشتن، ندیدن رو به دلت یاد بدی


باید به خودت بقبولونی برای دلتنگیات - شب گریه هات - بی تابیات دنبال شونه نگردی!


باید یاد بگیری تنهایی هاتو تنهایی زندگی کنی - رج بزنی - تا متوقع نشی تا دلت نخواد وقتایی که دنیات آشوبه کسی رو طلب کنی


باید قصه ی عادت رو از بر کنی ..


باید یاد بگیری این روزها خیلی چیزای تلخ هست که باید چشمت اونا رو هم ببینه. 



همین

+نوشته شده در 92/04/30ساعتتوسط زهره احمدی |

دلم برای خیلی روزهام تنگ شده ...


با خودم بد تا کردم بد

+نوشته شده در 92/04/27ساعتتوسط زهره احمدی |